دست نوشته‌های زینت
رویای نوشتن







اسفند 1402
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      





«قسم به قلم و آن‌چه نوشته می‌شود؛ ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ» منظور از «قلم»، هر قلمی(ابزار نوشتن) و«ما يسطرون» هر آنچه با قلم نوشته مى‏شود (محصول قلم) است. «قلم و نوشته»، سرچشمه پيدايش تمدن‌هاى انسانى، پيشرفت و تكامل علوم، بيدارى انديشه‏ها، خاستگاه آگاهى بشر، پاسدار دانش‌ها و تجربيات و پل ارتباطى گذشتگان و آيندگان در سراسر گیتی است. گردش نيش قلم بر صفحه، سرنوشت آدمیان را رقم مى‏زند. تا آنجا كه دوران زندگى انسان را به دو دوره قبل و بعد از تاریخ تقسيم مى‏كند. دوران تاريخ بشر از زمانى شروع مى‏شود كه آدمیزاد دست به قلم برد و خط اختراع کرد و توانست چيزى از زندگى خود را نگاشته و براى آيندگان به‌يادگار گذارد. به وسيله قلم و نوشتن مى‏توان هر حادثه‏اى را كه در پس پرده مرور زمان و بُعد مكان قرار گرفته، نزد خود حاضر ساخت. رویدادهای دور از چشم و معانى نهفته در درون دل‌ها را ضبط ‏كرد. گویی قلم و نوشته، همه متفكران در طول تاريخ را در يك كتابخانه بزرگ جمع مى‏کند. ر.ک. ترجمه تفسير الميزان، ج‏19،ص 616؛ تفسير نمونه، ج‏24، ص371. خدا را سپاس بی‌کران؛ به خاطر وجود لوح و قلم. به خاطر وجود کتاب‌ها. وگرنه در سختی‌ها و تنگناهای زندگی، وقتی آدم‌ها باعث رنجشم می‌شوند، وقتی به من گزند می‌رسانند، به چه چیزی پناه ببرم؟



جستجو




 
  اولین رمضان من ...



تیر ماه سال 60 وقتی نه ساله شدم. بنابر آنچه که در خانه و مدرسه یاد گرفته بودم، دوست داشتم روزه بگیرم. ذوق و شوق زیادی داشتم. هر چند سالهای قبل هم، روزه کله‌گنجشکی می‌گرفتم؛ ولی خوشحال بودم که امسال روزه‌ام را کامل می‌گیرم. شاید هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم؛ ولی همین که کلاس سوم بودم، کافی بود که اصرار کنم الا و بلا من را بیدار کنید. می‌خواهم روزه کامل بگیرم.
یادم هست افرادی با چوب‌دستی به درها می‌کوبیدند که کسی برای خوردن سحری خواب نماند. بیدار شدن برای سحری هم داستان خودش را داشت. آن‌قدر صدایم می‌زدند تا بالاخره ربع ساعتی مانده به اذان با چشم‌های نیمه باز و خواب‌آلود، خودم را با زحمت سر سفره می‌رساندم. خورده و نخورده برمی‌گشتم توی رختخواب. نمی‌خواستم خواب از چشمم بپرد. هم دلم می‌خواست روزه بگیرم هم خوابم می‌آمد.
پدر مغازه خواربار و میوه‌فروشی داشت. روز اول به شدت هوس خوراکی کرده بودم. به مغازه سر زدم. یک پلاستیک برداشتم. هر چیزی را که میل داشتم، درون آن می‌ریختم. میوه های نوبرانه، آلوهای رسیده و یاقوتی، انگورهای ملس، طالبی و هندوانه خوش عطر و طعم و آبدار، گیلاسِ گوشواره‌ای، آلبالوی ترش و ملس که دلبری می‌کردند و آب دهانم را راه می‌انداختند. همه را جمع کرده به خانه می‌بردم و در کنار آنها یک بطری شربت و آب می‌گذاشتم. برای لحظه افطار ثانیه‌شماری می‌کردم که به محض بلند شدن صدای دعا، مناجات و ربنای استاد شجریان و پشت‌بندش اذان، شروع به خوردن کنم؛ ولی همین که بطری آب را سر می‌کشیدم، سنگین می‌شدم. دیگر هیچ میلی به خوراکی‌ها نداشتم. همه را برمی‌گرداندم سر جایشان. دوباره روز از نو روزی از نو، کارهایم را سر می‌گرفتم. پدر و مادرم خیلی هوای من را داشتند. برایم خوراکی و غذاهای خوشمزه درست می‌کردند. هر کس می‌فهمید روزه هستم، ماشاالله. بارک‌الله. چشم بد به دور گویان. من را در آغوش می‌گرفت و التماس دعا داشت. یک روز دایی مادرم، که آدم بی‌قیدی بود و خودش اهل نماز و روزه نبود، به مادر گفت: «چرا می‌گذاری این بچه روزه بگیرد؟ همین‌طوری خودش ریقو و لاغر مردنی هست. به جای این‌که یک چیزی بدهید بخورد پروار شود و حال بیاید، اجازه می‌دهید روزه بگیرد؟» مادرم با نگاهی افتخارآمیز گفت: «دخترم خودش دوست دارد روزه بگیرد. ما که او را مجبور نکرده‌ایم.» وقتی مادر رفت آشپزخانه، او می‌خواست به زور، خوراکی توی دهانم بریزد و من زیر دستانِ او، دهانم را محکم بسته بودم و اوم‌م‌م او‌م‌م‌م‌ می‌کردم و سرم را تکان می‌دادم، که پدر از راه رسید و او دست از سرم برداشت. پدر اول او را سرزنش کرد و با تشر گفت: «به بچه من چکار داری؟ خودت روزه نمی‌گیری کافی نیست؟ به جای این‌که به بچه قوتِ قلب بدهی، دائم از ضعف و کم سن و سالی او می‌نالی؟ این قدر نگو بچه است و نمی‌تواند. او حالِ خودش را بهتر از تو می‌داند و لازم نیست تو کاسه داغ‌تر از آش باشی.» بعد من را بغل کرد. نفس‌نفس می‌زدم. مثل جوجه‌ای که از چنگال گربه رهیده به آغوش پدر پناه بردم. دستی به سرم کشید و گفت: «ناراحت نباش. اگر چيزى به‌ زور در گلوى روزه‌دار بريزند، روزه اش باطل نمی‌شود؛ ولی بهتر هست تو هم دمِ دستِ همچین کسانی نباشی. می دانی که او شاهد مثال آیه 10 سوره بقره هست که می‌فرماید: «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً؛ در دلهاى آنها يك نوع بيمارى است و خدا بيماریشان را زیادتر می‌کند.» حالا هم پاشو. برو با دوستانت بازی کن.» خیالم راحت شد؛ ولی از این که دایی نتوانسته بود به هدفِ پلیدش برسد، بیشتر خوشحال بودم. از این که افتخار روزه‌داری نصیبم شده بود، کیف می‌کردم. گرسنگی و تشنگی را تاب می‌آوردم. پدر و مادر تذکر می‌دادند که: «بدوبدو نکنم. بیشتر بخوابم. اولِ افطار آبِ سرد نخورم. سحر زودتر بیدار شوم تا بتوانم مقدار بیشتری غذا بخورم.»؛ ولی کو گوش شنوا؟ من کودکی بودم با هزار فکر و خیال. تقریبا همه حرفهایشان را نادیده می‌گرفتم.
گه‌گاهی دچار افت قند می‌شدم. سرم گیج می‌رفت. با خستگی و بی‌حالی یک گوشه در انتظار اذان می‌افتادم. مادر به من دلداری می‌داد. گاهی می‌گفت: «بیا داخل ننو(گهواره)ی داداشت بخواب تا برایت لالایی بخوانم.» با این کار سعی می کرد سختی روزه گرفتن را برایم لذت بخش کند. من هم از خداخواسته سرخوشانه، می‌پریدم داخل ننو و می‌خوابیدم.
روزهای بعد، قبل از افطار، مسجد می‌رفتیم. بعد از نماز، با کمی آب گرم و زولبیا بامیه‌هایی که در مسجد توزیع می‌شد، روزه‌مان را باز می کردیم. عصرها پدر برای کاهش تشنگی در طول روز، عرق نعنا، نسترن بیدمشک و شاطره می‌خرید. مادر هم گاهی برای تقویت بدن، شربتِ آب‌عسل و دمنوش گل گاوزبان درست می‌کرد. هر روز یکی از آن‌ها را سر سفره افطار می‌گذاشت. با لذت هر‌ چه تمام‌تر می‌خوردم. حظ می‌کردم. یک خوشی وصف ناپذیر.

سرم را بالا می‌گرفتم و به روزه دار و مهمان خدا بودنم، افتخار می‌کردم. بچه‌های کوچکتر هم سعی می‌کردند جلو ما چیزی نخورند.
شب‌های قدر با پدر و خواهرم می‌رفتیم مسجد. دخترهای هم‌سن و سال ما زیاد بودند. دور هم جمع می‌شدیم. حرف می‌زدیم. مسن‌ترها تذکر می‌دادند که ساکت شویم و گوشمان به دعا باشد. آخر شب خوابمان می‌گرفت؛ ولی اجازه خوابیدن در مسجد را نمی‌دادند. یک شب یکی از خانم‌ها خوابیده بود. خانم دیگری چادر او را با نخ و سوزن، به فرش دوخت. وقتی بیدار شد و خواست بلند شود. زمین خورد. چه دعوایی راه افتاد: «چرا مردم آزاری می‌کنی؟ مگر روزه نیستی؟ نماز و روزه‌ات قبول نیست.» او هم در جواب می‌گفت: «خوابیدن توی مسجد کراهت دارد. تذکر داده بودند که این‌جا نخوابید.» این کارشان دستاویزی برای خندیدن دخترها فراهم آورد.
#نوشته‌های من

موضوعات: آموزش درس عربی, روزه اولی
[سه شنبه 1402-12-22] [ 12:47:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  مکالمه‌ی پدربزرگ و نوه (چرا عربی بخوانم؟) ...

 عربی

: «بابا! ببین پشت کتاب عربی‌مون چی نوشته؟»

: «چی نوشته؟»

: «دلیل آورده که ما چرا باید عربی یاد بگیریم.»

: «این خوبه که.»

: «چیش خوبه؟»

: «خب حالا چه دلیلی اورده؟»

: «نوشته زبان عربی می‌آموزیم چون 1-زبان قرآنه.»

: «خب درسته. قرآن عربی هست و برای خواندنش باید عربی بلد باشی.»

: «چرا عربی بلد باشم؟ من می‌تونم ترجمه‌ی فارسی بخونم.»

: «نه دیگه خوندنِ عربی‌اش مهمه و ثواب داره.»

: «ولی من قبول ندارم.»

: «خب! دیگه چی گفته؟»

: «زبان معارف و علوم اسلامیه؛ خب من چه‌کار به علوم اسلامی دارم؟ تازه اگر نیاز باشه ترجمه‌ش هست.»

پدر حرفی برای گفتن ندارد.

: «دیگه؟»

: «زبانِ نخستِ جهانِ اسلام هست. خب من چه‌کار کنم که اون موقع عربی حرف می‌زدن؟ اونا عرب بودن و این هم زبونشون بوده. چه ربطی به ما داره؟»

: 4-زبان رسمی بسیاری از کشورهای اسلامیه. به من چه که زبان رسمی کیه. من به کشورهای عربی چه‌کار دارم؟ مگه می‌خوام با اونا عربی حرف بزنم؟ اصلا مگه من می‌رم کشورهای عربی که لازم باشه باهاشون صحبت کنم؟ تازه شم، کی با عربی خوندن تونسته مکالمه یاد بگیره که من یاد بگیرم؟» ادامه می‌دهد

: «حالا گوش کن. 5-زبان و ادبیات فارسی با آن درآمیخته و برای فهم بهتر فارسی، آشنایی با عربی لازم است. کی گفته؟؟؟ یعنی چه که باید عربی بخونیم که فارسی بفهمیم؟ زبان ما خودش کامله. نیازی به عربی نداریم. بعد هم، ما توی ادبیات فارسی همه چی یاد می‌گیریم نیازی به یادگیری عربی نداریم.»

: «خب دیگه چی گفته؟»

: ششم گفته، یکی از زبان‌های بین‌المللی و مهم جهانه.»

: «آهان این دیگه خیلی مهمه.»

: «مگه من جزو سازمان ملل هسم که اینها بلد باشم؟ حالا بقیه‌اش رو گوش کن.»

: «دیگه چه گفته؟ بگو ببینم.»

: «هفتم، زبانی کامل، پر معنا و زیباست. (با تاکید و مسخره) من چه‌کار کنم؟ اصلا کی گفته عربی زیبا هست؟ خود عرب‌ها هم انگلیسی یاد گرفتن و با مردم کشورهای دیگه انگلیسی حرف می‌زنن، بعد ما بریم عربی یاد بگیریم؟ زبان رسمی دنیا انگلیسی هست. اصلا دلم نمی‌خواد عربی یاد بگیرم. من می‌خوام ژاپنی یاد بگیرم، نه عربی.»

: «خب ژاپنی هم یاد بگیر. کی جلوت رو گرفته؟»

: «نه. فقط ژاپنی. عربی دوست ندارم. به دردم نمی‌خوره. چرا براش وقت بذارم؟ حالا ببین دلیل بعدی چه گفته؟»

: «چه گفته؟»

تغییر لهجه می‌دهد: «8- بسیاری از آثار علمی و فرهنگی تاریخ بشر به زبان عربی است.»

: «راست میگه.»

 سرخ شده و داد می‌زند: «خب چه ربطی داره؟ حالا همه‌ی کتاب‌ها به زبان‌های دیگه مثل فارسی و انگلیسی ترجمه شده و لازم نیست متن اصلی رو بخونی. به فرض محال، من بخوام این کتاب‌ها رو بخوانم خب ترجمه می‌خونم.»

: «خیلی راست می‌گه، نسخه‌ی اصلی عربی هست.»

: «بابا! تو می‌خوای کتاب قدیمی از زیر سنگ کشف کنی ببینی چی نوشته؟ خب ترجمه‌اش هست.»

: «نسخه‌های خطی قدیمی، عربیه؛ حتی علما و فیلسوفهای ما، مثل بوعلی سینا هم همه‌ی کتاب‌هاشون رو عربی نوشتن. نمی‌دونستی؟»

: «اَه….بابا! اونموقع زبان دیگه‌ای بوده و طور دیگه‌ای می نوشتن. کسی نمی‌رفته خط میخی بنویسه. کوفی می‌نوشتن؛ چون خط و زبان کوفی مُد بوده. بی‌کار نبودن که به زبان دیگه‌ای بنویسن. به من چه ربطی داره اصلا که کی به چه زبانی نوشته؟ اون موقع مجبور بودن عربی بنویس. اون زمان این‌جور بوده.»

: «تموم شد؟»

: «نه نهمی، یکی از زبان های علمی جهان در قرن های گذشته بود.»

: «به به به به»

 : «ببین. ببین چی میگه؟؟؟ قرن‌های گذشته. ما گذشته نیستیم. ما آینده‌ایم بابا! گذشته، گذشته. خودش داره می‌گه گذشته.»

: «پسرم! الانم اعتبار داره.»

: «به من چه که اعتبار داره؟ من نمی‌فهمم چرا بچه‌ها باید به زور عربی بخونن. خب اگر لازم باشه ترجمه‌اش رو می‌خونی. این همه گوگل کردن. الان با جابه جا کردن دوتا دکمه همه‌ی اطلاعاتی بهت می‌ده؛ فقط لازمه ترجمه عربی به فارسی رو تایپ کنی. همه رو برات ترجمه می‌کنه. همه چی توی گوگل هست. حوصله‌ی هر چیزی دارم، جز عربی. اَه ولمون کنین. دست از سرمون بردارین. اصلا نمی‌خوام یاد بگیرم. نمی‌خوام درس بخونم»

: «خب پسرم! حالا چی شده که این قدر عصبانی هستی؟»

: «فردا امتحان عربی دارم. نخوندم.»

: «خب… پس بگو چرا از عربی متنفری؟»

می‌خندد. قصد رفتن به اتاقش را دارد بلند می‌گوید

: «خدا…حافظ، خدا……..فظ.»

موضوعات: اجابت دعا, آموزش درس عربی
 [ 12:34:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  عبداله نفتی ...

 

 عبداله نفتی

هوا سرد بود و سوز داشت. آفتابِ دل‌انگیزِ بعد از ظهرِ در حال ورچیده شدن بود، عبداله‌نفتی روی سکوی قهوه‌خانه که در این چند سال اخیر پاتوقش شده، چُندَک زده بود. یک مشت پیرمرد که انگار دیگر از زندگی چیزی نمی‌خواهند، آردشان را بیخته و غربالشان را آویخته‌اند، دور هم جمع می‌شدند و روزگار می‌گذراندند. با هم درد دل می‌کردند یا سر‌به‌سر هم می‌گذاشتند و بساط خنده‌شان برپا بود.

همه‌ی مردم شهر او را می‌شناختند. مثلِ گاو پیشانی سفید بود. در این هفتاد سالی که از عمرش می‌گذشت، هنوز ابهت سابق را داشت. با شانه‌های پهن و تنومندش هنوز حریف جوان‌تر‌ها بود. حالا موهای پر‌پشت جو گندمی‌اش از دو سوی جلو سرش کچل ‌شده؛ ولی دو طرف شقیقه هنوز پر مو بود و گَرد روزگار بر آن نشسته. با این که رنگش پریده و زیر چشم‌هایش گودی افتاده، هنوز هر روز صورتش را سه تیغه می‌کرد. سبیل پرپشت سفید و ابروهای بلند و پخش و پلایی داشت.

 مردی پوشیده در پالتو بلند مشکی. پالتویی که هر وقت هوا سرد می‌شد تنش می‌کرد. با کلاه شاپو لبه‌دار پشمی کهنه، روی صورت و پشت گردنش ردِ پای گذرِ زمان، شیارهایی عمیق افکنده بود. لکه‌های قهوه‌ای  که از بازتاب آفتاب و سرما روی گونه‌های فرو کشیده‌اش پدید آمده بود، همه‌ی چهره‌اش را تا پایین پوشانده بود و از هُل دادن گاری نفتی سنگین، کف دستهایش خط‌های ژرف افتاده بود؛ اما هیچ کدام از این خط‌ها تازه نبود. مانند بیابان‌های کویر کهن بود. همه چیز پیرمرد دیرینه بود؛ مگر چشم‌های به رنگ قیرش.

مشهدی صمد، شاگرد قهوه‌چی لامپ جلو در را روشن کرد. بازتابی از نور در چشمان عبداله نفتی می‌افتد. یک نخ سیگار از جیبش بیرون آورد. بین لب‌ها نگه داشت. از جوانی سیگاری شده بود. از خدمت سربازی. کبریت کشید؛ اما باد نمی‌گذاشت. دو دستش را گره کرد. کبریت کشید. چند پُک پشتِ سرِ هم زد. سیگار روشن شد. سبیل‌های سفیدش از دود سیگار زردی می‌زد. دود را به هوا فرستاد. دندان‌هایش را به هم فشرد. به سیگارش پُک محکمی زد. ته سیگار را در زیر سیگاری له کرد و به فکر فرو رفت. بعد از مرگِ زنش، نفس تنگی او شدید شده بود. سینه‌اش خس‌خس می‌کرد و به سرفه می‌افتاد. توی قفسه سینه‌اش احساس فشردگی می‌کرد. به خاطر بوی نفت و سیگار بود. از وقتی زنش مُرده، تنها زندگی می‌کند. بچه‌ها سرِ خانه‌شان رفته‌اند. توی شیراز کار و زندگی می‌کنند و او نخواسته سربارشان باشد. ترجیح داده تو خانه‌ی خودش بماند. تو دلش غمی هست که گه‌گاهی سر، باز می‌کند. غمِ تنهایی.

گوشه ی دیوار چُمبَک زده بود. رهگذر‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و او همان‌جور به عَلَمک‌های گازِ جلوِ خانه‌ها خیره شد. گذشته‌ها و رونقِ کار و کاسبی‌اش را به یاد آورد.

به نظرش آمدنِ گازِ لوله‌کشی خیلی عجیب است. آخر‌الزمان شده. گاز می‌آورند توی خانه‌ها!

 دست‌ها را در جیب فرو برد. . لب‌ِ پایینش بیرون زده بود. توی دلش گفت: «یادش بخیر اون قدیما. چند سالِ‌ آزگار، من نفت می‌بردم در خونه‌های مردم. این لوله‌کشی گاز نون ما رو برید. خدا نونِشون رو بِبُره.» مشهدی صمد که داشت قهوه‌خانه را تعطیل می‌کرد، دستی به شانه‌اش زد و پرسید: «چای می‌خوری؟» چُرتش پاره شد. دست کشید روی پیشانی‌اش. کلاه‌ش پس رفت و پیشانیِ بلندش بیرون آمد. بعد سرش را تکان داد و گفت: «دستت درد نکنه عامو. یه پیاله می‌خورم.» آهی کشید: «ای روزگار!»

 نخ سیگاری در آورد. آتش زد و گفت: «ما را توی دَغمَسِه انداختند.» آرام به سیگارش پُک می‌زد. چای را در نعلبکی ریخت. فوت کرد. قندی در دهان گذاشت. هورت کشید.

دیگر با مردم نمی‌جوشید. می‌خواست تنها باشد. جای زخم‌های قدیمی کف دستش را ورانداز کرد. «باید از دوا‌خونه دوا بخرم.»

 صمد استکان را به داخل برد. در را بست و گفت: «نمی‌خوای بری خونه؟» او صدایش را نشنید. بازوهایش را در دست گرفته و قوز کرده بود. در عالَمِ خودش سیر می‌کرد. زده بود زیرِ آواز. قدیم‌ها برای خودش آواز می‌خواند. مشهدی صمد، پتوی سربازیِ کهنه و طوسی رنگی روی شانه‌ی او کشید. شانه‌ و گردنِ غریبی داشت. هنوز زور داشتند.

یاد زنش افتاد. دو سال پیش مرده بود. تنها عکس قدیمی که با زن و بچه‌هایش در عکاس‌خانه‌ی کنارِ حرمِ امام رضا گرفته بودند، روی طاقچه بود. وقتی نگاهش می‌کرد دلتنگ می‌شد: «کجا رفتی زن، دستُم تو حِنا گذاشتی؟»

 با خودش بلند حرف می‌زد وقتی به خود می‌آمد می‌گفت: «اگر مردم بشنوفن که من با خودم حرف می‌زنم، خیال می‌کنند دیوونه شدم؛ ولی عیبی نداره. بذار هر چه دلشون می‌خواد بگن. من خُل نیسم. دلُم تنگه. من آدمِ امروز و فردا هسم. هیچی برام مهم نیس.»

 ساعت بغلی‌اش را درآورد. نگاهی به آن انداخت. درش را بست. در جیب گذاشت. او آدم خوش‌مَشرب و خوش‌صحبتی بود. برای نوه‌هایش حکایت‌هایی از گذشته می‌گفت، که آنها را شیفته خود می‌کرد؛ ولی حیف که فقط روزهای تعطیل به او سر می‌زدند.

بوی بهار می‌آمد. درخت‌ها می خواستند جوانه بزنند. اگر عمری باقی باشد، دوباره بچه‌ها را می‌بیند. باز فکرش به گذشته رفت. وقتی سرمای استخوان‌سوز پاییز و زمستان از راه می‌رسید و مردم علاء‌الدین و چراغ نفتی‌ها را راه می‌انداختند. توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها راه می‌افتاد. چرخ‌دستی را هُل می‌داد و صدا می‌زد: «نفتیه… نفت»

نفت گرفتن کارِ ساده‌ای نبود. باید ساعت‌ها توی صف‌های دور و دراز می‌ایستادی تا یک پیت 20 لیتری نفت بگیری. کسانی که عیالوار بودند نفت بیشتری مصرف می‌کردند و بعضی که دست‌شان به دهانشان می‌رسید، چندین بُشکه توی خانه، انبار می‌کردند.

 بلند کردن و بردن پیت‌های نفت، از عهده‌ی همه‌کس بر‌نمی‌آمد. سنگین بودند و  نفت روی لباس‌ها می‌ریخت. برای همه شدنی نبود که خودشان نفت تهیه کنند. توی صف بایستند. یک انتظار طولانی، توی آن هوای سرد. پیتِ نفت خانه ببرند. گرفتاری‌های دیگری هم پیشِ پای مردم بود، که هر‌کدام به نوبه‌ی خود، وقتِ زیادی می‌بُرد. البته یک خوبی هم داشت؛ همسایه‌ها را دور هم جمع میکرد.

نفت برای پُر کردن علاء الدین، گرم کردن خانه، پخت و پز و فانوس به ویژه که خیلی از شب ها برق هم می‌رفت؛ واجب بود. البته دردِ‌ِسرِ تهیه همین نفت، از آتش درست کردن و دود و دمِ ناشی از آن بهتر و نعمت خیلی بزرگی بود. به زحمتش می‌ارزید.

این‌جا بود که مردم دست‌به‌دامنِ عبداله نفتی می‌شدند، که برایشان نفت بیاورد خانه. پیت‌های نفت را روی گاری‌ می‌گذاشت که از بس با آن نفت و گازوئیل حمل کرده بود، سیاه و نفتی شده و بویش از دور به مشام می‌رسید. رخت‌های عبداله نفتی هم همیشه بوی نفت می‌داد. آدمِ دست بخیر و  خوش‌اخلاقی بود. همیشه لب‌خندی رو لب‌هایش پرسه می‌زد. با مردم کوچه و بازار خوش‌و‌بش می‌کرد. چشم پاک و مورد اعتماد مردم بود؛ به‌همین خاطر به او کار می‌سپردند. تا درِ خانه می‌رساند، یا اگر لازم می‌شد، می‌بُرد توی حیاط. برای کسانی که پولشان می‌رسید و گالن‌های بزرگی داشتند، نفت را داخل حیاط می‌بُرد. با قیف حلبی بزرگی، پیت‌ها را داخل بُشکه خالی می‌کرد. برای حمامی‌ها و کارگاه‌ها هم گازوئیل و نفت می‌برد. ماه محرم و صفر به حسینه و خانه‌هایی که نذری و پخت‌و‌پز داشتند، نفت می‌رساند و همان‌جا دلی سبُک می‌کرد. خلاصه کارو بارش سکه بود و مردم باید از قبل نوبت می‌گرفتند.

تا این که کپسول گاز آمد و کار مردم راحت‌تر شد. یواش‌یواش وسایل نفت‌سوز جایشان را به گازسوزها دادند.  و هر روز سفارشات عبداله کمتر می‌شد. هنوز بودند کسانی که وسع‌شان نمی‌رسید وسیله‌ی گاز‌سوز بخرند. تا این که بنا به درخواست مشتری‌ها برایشان کپسول گاز می‌آورد چون حملش برای همه آسان نبود. کسانی که پُر‌زور بودند، دوتا حمل می‌کردند، برخی روی زمین با پا می‌غلطاندند و کسانی که وسیله داشتند، کارشان آسان‌تر بود. برای در و همسایه هم می‌بردند و این‌هم باید ساعت‌های زیادی توی صف می‌ایستادند و از کار و زندگی می‌افتادند. با صَرف هزینه‌ی بیشتری، ترجیح می‌دادند به کارهای روزمره برسند و حملِ گاز و نفت را به عبداله نفتی بسپارند. دوباره کارش رونق گرفت. 

بالاخره جنگ تمام شد و اوضاع اقتصادی و رفاهی کشور سامان گرفت. کوچه و خیابان‌ها را کَندند. لوله‌های قطوری کار گذاشتند. درِ هر خانه، عَلَمکی برای رساندنِ گازِ لوله‌کشی به خانه‌ها کار گذاشته شد. نعمتی خدادای، ملی، تمیز و بی‌دردسر.

دیگر کسی نفت نمی‌سوزاند. صفِ نفت و گازی نبود. لازم نبود برای کسی نفت و گاز ببرد. خانه‌ها و بسیاری از مغازه‌ها و کارگاه‌ها گازکشی شدند و دیگر نه نفت به‌کارشان می‌آمد، نه دنبال کپسول گاز بودند. بشکه‌ها و تانکر‌های نفت از گوشه‌ی حیاط‌ها برچیده شدند. دوران جدیدی آغاز شده بود.

آمدنِ گاز، برای مردم آرامش و آسایش همراه داشت و برای عبداله نفتی، بیکاری. کارش شده بود نشستن در قهوه‌خانه یا سرِکوچه و وقت گذراندن با پیرمردها.

خانه‌نشینی توی کَتَش نمی‌رفت. دستی به سر‌و‌گوشِ چرخ‌دستی‌ کشید و با آن در میدانِ تره‌بار  حَمالی می‌کرد. حالا هم که سِنش بالا رفته، بازنشسته و خانه‌نشین شده است.

سبیلش را می‌جوید. دست در جیب پالتو  فرو برد. سیگاری در‌آورد. گوشه‌ی لبش گذاشت. کبریتش تمام شده بود. به درِ بسته‌ی قهوه‌خانه نگاه کرد. سرما تا مغز استخوانش رخنه کرده بود. اگر مشهدی صمد بود، می‌بردش تو. برایش چای می‌ریخت. به حرف‌هایش گوش می‌کرد. اشک در چشم‌هایش جمع شد. بغض، بیخِ گلویش را گرفت. سرش را زیر انداخت. سکوتی عجیب بر کوچه‌ی به آن بزرگی حاکم بود. جز تکه کاغذ یا آشغالی که در دست باد این‌طرف و آن‌طرف کشیده می‌شد، هیچ‌کس و هیچ‌چیز تکان نمی‌خورد.

 

الإمام علی (ع): «المداومة المداومة! فإن الله لم یجعل لعمل المومنین غایة الا الموت؛ در کار پیگیر باشید، زیرا خداوند برای کار مؤمنان پایانی جز مرگ قرار نداده است.»(مستدرک الوسائل: 177/130/1)

 

موضوعات: اجابت دعا, عکس‌نوشته
 [ 02:10:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت